علاء الدوله سمنانى

مقدمه 18

مصنفات فارسى ( فارسى )

به خدا را دربند كند ، كشتن خلق بنگر كه چگونه باشد . گفتم : چون ؟ گفت : نه او لشكر خود را گفته است كه با كافران جنگ كنيد ، اگر ايشان را بكشيد شما به بهشت رويد و اگر ايشان بكشند هم شما به بهشت رويد ؟ اين نسق رغبت جنگ را بيفزايد و از هر دو طرف بيشتر كشته شود . قضا را خود باغبان در برابر ما اره در دست داشت و درختى را عمارت مىكرد و شاخهاى آن مىبريد و مىانداخت ، گفتم : نه اين باغبان را هر سال چندين اجره مىدهى ؟ گفت : آرى . گفتم : چرا شاخهاى سبز را مىبرد و مىاندازد ؟ گفت : باغبان است ، دانسته مىكند ، آنچه بريدنى است مىبرد تا شاخهاى ديگر قوت گيرد و آن آبى كه شاخهاى بد مىكشند آن شاخ نيك بكشد و بر دهد . گفتم : اين عالم باغ خداست و محمد باغبان ، و خلق چون درختان . محمد - صلعم - مىداند كه كافران شاخهاى بداند و مسلمانان شاخهاى نيك ، شاخهاى بد را مىبرد ، يعنى كافران را مىكشد تا مسلمانان به فراغت خاطر توانند بندگى حق كردن ، و آن نعمت كه كافران مىخورند و معصيت مىكنند ، مسلمانان بخورند و طاعت كنند « * » . ارغون را از اين سخن عجب آمد ، مرا گفت : در دين محمد از تو مقرب‌تر كسى نيست كه چنين سخن براى او مىتوانى گفت . گفتم : تو مقربان محمد را - عليه السلام - چه دانى ؟ آخر نبينى كه من يك ساعت بىتو نمىتوانستم بود ، اين ساعت كه بويى از مقربان او به دماغ من رسيده ، نمىخواهم كه بيش ترا ببينم ، ايشان كه مقربان او باشند به تو كجا پردازند و از توشان كجا ياد آيد ! بعد از آن ارغون گفت : براى دل من ملازم من باش كه دل من ترا دوست مىدارد و سخن تو مرا خوش مىآيد ، هرچه بخواهى ترا بدهم و هيچ كس بجاى تو ندارم . گفتم : ربع مسكون بيست و چهار هزار فرسنگ است و اين ملك تو هزار فرسنگ بيش نيست ، پس همچو تو بيست و سه پادشاه در دنيا باشد و بيست و سه ملك ديگر همچنين باشد . گفت : باشد . گفتم : اگر

--> ( * ) نظيرى به اين گونه ، به همين مضمون توجه داده است : نيست در خشك و تر بيشهء من كوتاهى * چوب هر نخل كه منبر نشود دار كنم